من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام...
کسی می آید،
کسی دیگر،
کسی بهتر،
کسی که مثل هیچکس نیست...
من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید...
چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم میشوم...؟!
چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابانها گم میشود، کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد...؟!
کسی می آید، کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست...
کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت...
کسی می آید که سفره را می اندازد و نان را قسمت میکند...
کسی که شربت سیاه سرفه را قسمت میکند..
سهم ما را هم میدهد،
من خواب دیده ام..
پ.ن۱:قسمت هایی به انتخاب خودم از یکی از اشعار فروغ عزیز...
پ.ن۲:چه حس خوبیه این امیدی که الان دارم...
پ.ن۳: همیشه منتظر اومدنت هستیم پس بیشتر از این منتظر نذار ما رو..