کاش عاشقی هم پا می گرفت...

کنجِ پستوی خیس از عطر شب‌بوها، پشت نقابِ غبارآلود خاطره ها،تصویری از درنگ را نقاشی میکنم

کاش عاشقی هم پا می گرفت...

کنجِ پستوی خیس از عطر شب‌بوها، پشت نقابِ غبارآلود خاطره ها،تصویری از درنگ را نقاشی میکنم

معجزه

امشب باز هم تنهایم

 باز درگیر این دل بیمارم

باز اندیشه یک جفت چشم سیاه

مرا کشانده به این کوره راه

باز می ترسم از این نم باران

که تصویرش را همچون ستاره می کشد در این سیاهی بی پایان

می ترسم از سیاهی خویش و سپیدی دستانش

می ترسم از حقیقت تلخ دنیایم که

درگیر شود با رویایش

ترس و هجوم این افکار نیست

آن لالایی خواب چشمانم

اما باز می نشینم گوشه و دست به اسمانم

شاید ابری از معجزه بودنش ببارد در بیابانم

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد