زندگی به من اموخت چگونه گریه کنم
گریه به نیاموخت چگونه زندگی کنم
توهم نیز به من اموختی چگونه دوست بدارم
اما نیاموختی چگونه فراموش کنم
خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز میسوزم؟؟؟
مرگ من روزی فرا خواهد رسید،
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دود،
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید،
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر، سایه ای ز امروزها، دیروزها
بعد من ناگه به یک سو می روند،
پرده های تیرۀ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزد، روی کاغذها و دفترهای من
میرهم از خویش و می مانم ز خویش،
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی، در افقها دور پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب، روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای،
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا، می فشارد خاک دامنگیر خاک!!
بی تو دور از ضربه های قلب تو،
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک....
بعد ها نام مرا باران و باد، نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه،
فارغ از افسانه های نام و ننگ.....
کاش مرگ من زود فرا می رسید!!!!!!!
من ببـــــــــــر پیــــــری هستمــــــــ
کــــه قلــــــبم را فــــــدای افــــتــــــــــــــاب می کنم
تو
کــــــفتـــــــار جوانیــــــــ هستـــــــــی
کـــــــــه قلــــــبـمــــــــــ را
فدایـــــــــ شامــــــــتـــــ می کــــــــنــیـــــــــــــ ......!
سلااااااااااااااااام دوستای گلم!
این آپم فقط به خاطر آقا رضایه!
راستش امتحانات شروع شده و ما خیلی نمیتونیم بیایم نت!
البته میام یه دوری میزنیم و میریم ولی اینکه بیام و خاطره ثبت کنیم راستش وقت نداریم!
دیروز دوباره منو آبجی جون جونیم پیش هم بودیم:)
از ظهر تا شب اومد پیشم راستش خیلی دلم گرفته بود و بزور کشوندمش اینجا!
ولی یه عوضی فاتحه خوند تو حالمون!
این شد که اول شب همون عوضی دوباره حال منو بهم ریخت و اشک منو در اورد
هم یگانرو ناراحت کردم هم خودم تا اخر شب همش گریه میکردم..
صبحمو با گریه شروع کردم
هیچکس نمیتونه منو درک کنه و خودشو تو موقعیت من قرار بده
ااااااااااااااااه
ازین ادمای عوضی دورو برم زیادن
تاوقتی بهم محتاجن و بدردشون میخورم باهام هستن ولی همینکه یروز بهر دلیلی
من دیگه نتونم براشون کاری کنم من میشم اون دوست بده!
از دنیا بیزارم از ادمای دوروبرم که گاهی هستن و گاهی نیستن
تازگیا خیلی نا امید شدم جوری که گاهی ارزو میکنم ای کاش هیجوقت نبودم
و ارزوی مرگمو میکنم...
اه
بگذریم.......!!!!
سعی میکنم آپ های بهتری بذارم ازین ببعد!!!
شما ببخشید:)
کاش تار بودم تا آهنک دوست داشتن را برایت بنوازم,
کاش خاربودم تا چشم دشمنانت را کور کنم,
کاش گل بودم تا وجود ناچیزم را تقدیمت کنم,
افسوس نه خارم, نه تارم, نه گلم,
هرچه هستم, دوستت دارم!
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
این روز ها از نبودنت گر می گیرم
جای خالیت تمام وجودم را به آتش می کشد
و آن گاه در تاریکی و سیاهی دلتنگی به شمعی تبدیل میشوم
برای پروانه هایی که
مرا با شمع خیالشان اشتباه گرفته اند ....
بعدا نوشت :
کاش می دانستند که شمع آن ها ، خود پروانه ی شمع دیگری ست ...
می بینی ؟؟؟
تمامی ثانیه های با تو بودن ،
در کنارت ماندن ، حضور گرمت را حس کردن
در آغوشت جان سپردن و زندگی را با " تو " تجربه کردن
چه آسان معنا شدند ؟؟؟
اما ....
اما امان از یک ثانیه ی بی " تو " بودن
اصلا نمی گذرد که معنا شود !!!
چندیست ترجیع بند تمام جملات ذهنم
تک بیتی از لسان الغیب شیرازی ست :
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد ....
تو را با اشک و خون از سینه راندم آخر هم
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من، مگو دیگر ، مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشکن ، مرابشکن !
کنون کز من به جا ، مشت پری در آشیان مانده
و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را
این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی
بنای عشق و امیدت ، شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد !
جهان تاریک می شد کهکشان می مرد !
درون سینه ام دل ناله میزد
بازکن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم
به او با اشک وخون گویم مرو، من بی تو می میرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه عریان پائیزم دگر از غصه لبریزم
و اینک دلا خو کن به تنهائی، که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد !
خداوندا تو می دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می برد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است !!!!
تقدیم به متولدین دوازده ماه سال
متولدین فروردینکه به جهان بیاموزید که عشق "معصومیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "اعتماد" است.
متولدین اردیبهشت
که به جهان بیاموزید که عشق "صبر و تحمل" است و از جهان بیاموزید که عشق "بخشش و گذشت" است.
متولدین خرداد
که به جهان بیاموزید که عشق "آگاهی" است و از جهان بیاموزید که عشق "احساس" است.
متولدین تیر
که به جهان بیاموزید که عشق "فداکاری" است و از جهان بیاموزید که عشق "آزادی" است.
متولدین مرداد
که به جهان بیاموزید که عشق "شور و نشاط" است و از جهان بیاموزید که عشق "فروتنی" است.
متولدین شهریور
که به جهان بیاموزید که عشق "نیاز" است و از جهان بیاموزید که عشق "کمال" است.
متولدین مهر
که به جهان بیاموزید که عشق "زیبایی" است و از جهان بیاموزید که عشق "هماهنگی" است.
متولدین آبان
که به جهان بیاموزید که عشق "هیجان" است و از جهان بیاموزید که عشق "تسلیم شدن" است.
متولدین آذر
که به جهان بیاموزید که عشق "صمیمیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "وفاداری" است.
متولدین دی
که به جهان بیاموزید که عشق "عقلانی" است و از جهان بیاموزید که عشق "از خود گذشتگی" است.
متولدین بهمن
که به جهان بیاموزید که عشق "اغماض" است و از جهان بیاموزید که عشق "یگانگی" است.
متولدین اسفند
که به جهان بیاموزید که عشق "رحم و شفقت" است و از جهان بیاموزید که عشق "همه چیز" است
سلام دوستای گلم...
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم گفتم آپ کنم تا قبل امتحانات و یه سری هم زده باشم که زیادی دلم داشت میترکید از دل تنگی و ناراحتی...
تو دانشکده کلی حرف پشتم زدن!
باورش سخته ولی دوست صمیمی خودم رفته به دخترا ازم بد گفته...
خیلی دلخورم ازش.کلی دپرسم و امروزم از ناراحتی دانشگاه نرفتم... موندم تو خونه و عین بچه کوچولو ها از ناراحتی فقط گریه کردم از صبح
خیلی جلو خودمو گرفتم که حرف نزنم و دعوا نکنم.دلم داره می ترکه
نمیدونم دیگه چی بگم.الان میگین دختره بعده این همه اومده چقد هم ناله میکنه... معذرت
برام دعا کنین بچه ها.محتاج دعام.
اینم یه شعر به درخواست اونایی که خودشون میدونن:
عاقبت لیلی ما مثل گل های گل خونه
تو قاب سرد شیشه ای پژمده و دل خونه
حکایت عشق اونا مثل برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ ول کردنش آسونه
قلب تو خالی از عشق و بی نور و سوت و کوره
عاشق کشی مرامته نگات سرده و مغروره
عشق و ببین توی نگاش از کینه ی تو دوره
یه کاری کن توام براش چرا عاشقـیتم زوره
زوره عـاشــــقـــی زوره
احــــــســــاس هــمـیــشـه کـوره
هر جا عــاشــقــی بـــاشه انـصـاف از اونجا دوره
زندگی به من اموخت چگونه گریه کنم
گریه به نیاموخت چگونه زندگی کنم
توهم نیز به من اموختی چگونه دوست بدارم
اما نیاموختی چگونه فراموش کنم
خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز میسوزم؟؟؟
من می گویم
گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری
گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری
سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس
گونه ام خیس شد و قلبم شکسته
گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، احساست در هم شکست
گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و اشک ریختم
گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخگفتی کاش که عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او باشد
گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست
گفتی که آغوشت را میخواهم ، گفتم که منتظر بمان عزیزم
گفتی که شانه هایت را میخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه ای بیش نیست
گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست
گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم
چیزی نگفتی و سکوت کردی
گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد
و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی
عشق
به کسی عشق بورز که لایق عشق
باشد
نه تشنه ی عشق
چون تشنه روزی سیراب می شود.
خلوتم را نشکن .
تقدیم به تمام عاشقان
خلوتم را نشکن
شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع اخرین افسانه
و غروبی که در ان
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وکمانی ست به دست سحر
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشکن
عشق نیروی است در عاشق که او را
به طرف معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست
که دوست را به طرف دوست می برد.........
عشق غذا خوردن یک حریص است......
دوست داشتن در سرزمینی بیگانه
یافتنی است...... عشق جنون چیزی
جر خرابی و پریشانی نیست ... اما
دوست داشتن در اوج معراج از سرحد
عقل فراتر می رود به قله بلند افتخار......
اسکله ی ناز چشات
کاری دارم
یه قایقم
تو ساعته یه ربع به عشق
عقربه ی دقایقم
گرمی دستای تو رو
به صدتا دنیا نمی دم
هر وقت که یارم تو بودی
بی کسیو نفهمیدم
تو بند دل
سلول عشق
حبس نگاتو می کشم
ولی بازم رو میله ها ش
عکس چشاتو می کشم
آی قصه ی بی سر و ته
شعر بدون قافیه
برای مرگ این پسر
نبودن تو کافیه
اگر می توانستم مجازاتت کنم
از تو می خواستم......
به اندازه ای که تو رو دوست دارم
مرا دوست داشته باشی
چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پیروزیی ِ آدمیست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر میشتابد.
و آغوشات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن
و گریز ِ از شهر |
| |
|
که با هزار انگشت |
|
|
بهوقاحت |
پاکیی ِ آسمان را متهم میکند.
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیی ِ ستمگری بود
که به آواز ِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم.
برام دعا کن عشق من، همین روزا بمیرم ...
آخه دارم از رفتن بدجوری گُر میگیرم ...
دعا کنم که این نفس،تموم شه تا سپیده ...
کسی نفهمه عاشقت، چی تا سحر کشیده ...
این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...
آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...
گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...
اگه یروز برگشتی و گفتن فلانی مرده ...
بدون که زیر خاک سرد حس نگاتو برده
گریه نکن برای من قسمت ما همینه ...
دستامو محکمتر بگیر لحظه ی آخرینه ...
این آخرین باره عزیز،دستامو محکمتر بگیر ...
آخه تو که داری میری،به من نگو بمون نمیر ...
گاهی بیا یه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا کن عـــــــــشــــــــــق من ...
الهی:
دلی ده که طاعت افزاید
طاعتی ده که به بهشت رهنمون آید
علمی ده که در او آتش هوا نبود
عملی ده که در او آب ریا نبود
دیده ای ده که غر ربوبیت تو بیند
دلی ده که ذل عبودیت تو گزیند
نفسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند
جانی ده که ز هر حکمت را به طبع نوش کند.
به سلامتی درخت!
نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.
ღ ღ♥
به سلامتی دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش، واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم روخالی نمیکنه.
ღ ღ♥
ادامه مطلب ...
زندگی زیباست
زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت من را دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی
چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟
چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته
زندگی می بخشه؟
چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟
چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟
ای تنهاترین ستاره زندگی من
پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم
تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی
خدایا...........
خدایا فقط تو را می خواهم.....باور کرده ام که فقط تویی سنگ صبور حرف هایم
می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...اون نمی دونه که با دل من چه کرده...نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده
هنوز در باورم نیست که دل به اون دادم و اون شده همه هستی ام
روز های اول آشنایی را بیاد میاورم آمدنش زیبا بود ...آنقدر زیبا حرف می زد که به راحتی دل به او باختم و او شد اولین عشقم در زندگی
بارالها گویی تو تمام زیبایی های عالم را در چهره و کلام او نهاده بودی
واین گونه مرا اسیر او کردی و دل کندن از او شد برایم محال و داشتنش بزرگترین ارزویم در زندگی
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهایم نگذارد....خدایا امشب به تو می گویم چون تو تنها مونس تنهایی هایم هستی..
چگونه بگویم بدون او می میرم....او رفته و در باورم نیست نبودنش...
خود خوب می دانم او مرا کودکی فرض کرد که نمی داند عشق چیست و برای عاشقی حرمتی قائل نمی باشد
مرا به بازی گرفت یا شاید....نمی دانم.....دگر هیچ نمی دانی.. اعتراف می کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر این نفس را هم نمی خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدایا دوست دارم مرا بفهمد حتی برای یه لحظه
برای تو می نویسم...
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تویی که احسا سم از آن وجود نازنین توست ...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
... تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است برای
برای تویی که قلبت پـا ک است ...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
اسمتو رو سیگار نوشتم
برای اولین بار کشیدم
تا بسوزی و فراموشت کنم
اما نمی دونستم با هر پوک
ذره ذره میری تو نفسم و
می شی همه چیزم
باز درگیر این دل بیمارم
باز اندیشه یک جفت چشم سیاه
مرا کشانده به این کوره راه
باز می ترسم از این نم باران
که تصویرش را همچون ستاره می کشد در این سیاهی بی پایان
می ترسم از سیاهی خویش و سپیدی دستانش
می ترسم از حقیقت تلخ دنیایم که
درگیر شود با رویایش
ترس و هجوم این افکار نیست
آن لالایی خواب چشمانم
اما باز می نشینم گوشه و دست به اسمانم
شاید ابری از معجزه بودنش ببارد در بیابانم
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن
من به اندازه یک آسمان دلم گرفته!
میخواهم گریه کنم
میخواهم فریاد بزنم..
کاش میتوانستم خودم را از خود بیچاره ام بگیرم
کاش میتوانستم نباشم
بمیرم!
کاش میتوانستم خود را از این شب طولانی رویاها برهانم
کاش میتوانستم خاموش شوم
فنا شوم
محو شوم..
من از این روزگار خسته شده ام
از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند
بیزارم
من از تمام شایدها و بایدها متنفرم. . .
صدای چک چک اشکهایت را از پشت
دیوار زمان می شنوم و می شنوم
که چه معصومانه در کنج سکوت
شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی
می زنی و من می شنوم
می شنوم هیاهوی زمانه را که
تو را از پریدن و پرکشیدن باز می
دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای
طنین شور انگیر من می شنوم
به آسمان بگو که من می شکنم
! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم
هر آنچه در سکوت تو نهفته
من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام...
کسی می آید،
کسی دیگر،
کسی بهتر،
کسی که مثل هیچکس نیست...
من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید...
چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم میشوم...؟!
چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابانها گم میشود، کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد...؟!
کسی می آید، کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست...
کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت...
کسی می آید که سفره را می اندازد و نان را قسمت میکند...
کسی که شربت سیاه سرفه را قسمت میکند..
سهم ما را هم میدهد،
من خواب دیده ام..
پ.ن۱:قسمت هایی به انتخاب خودم از یکی از اشعار فروغ عزیز...
پ.ن۲:چه حس خوبیه این امیدی که الان دارم...
پ.ن۳: همیشه منتظر اومدنت هستیم پس بیشتر از این منتظر نذار ما رو..
گریه ام میگیرد وقتی میبینم کسی که همه دنیای من بود ، منت دیگری را می کشد . . .
...
روزهایی که دلم شکسته بود یادحرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که می گفت :
پینوکیو ! چوبی بمان ! آدمها سنگی اند ، دنیایشان قشنگ نیست !
تو دروغ گفتی؛
من هیچ نگفتم...
تو فریاد زدی؛
من خاموش ماندم..
تو دلم را شکاندی؛
من سکوت کردم و بی صدا شکستم...
تو تهمت زدی؛
من در تنهایی گریه کردم و به رویت نیاوردم...
تو گفتی و گفتی...
اما من باز هم خاموشی پیشه کردم...
این اولین و آخرین باری بود که سکوت کردم!
چون گاهی اوقات به جای خاموشی در جواب ابلهان، باید سیلی محکمی به صورت آنها زد!
انسان ابله حتی معنی سکوت های دیگری را هم نمی فهمد...
این است حقیقت تازه ی من ،
سکوت را می شکنم...
در و دیوار دنیا رنگی است ، رنگ عشق؛
خدا جهان را رنگ کرده است به رنگ عشق؛
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد.
از هر طرف که بگذری،
لباست به گوشهای خواهد گرفت
و رنگی خواهی شد.
اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛
شاد باش و بیپروا بگذر،
که خدا کسی را دوستتر دارد
که لباسش رنگیتر است...
پ.ن۱: هر عشقی خدایی نیست... هر رنگی هم رنگ عشق نیست....
پ.ن۲: خدایا رنگی شدن به هر قیمتی رو دوست داری...؟!!
الهـــــــی!
نه در بندم و نه آزادم !
از خود رنجور و از تو دلشادم !
از زندگانیِ خود در عذابم !
گویی که بر آتش کبابم !
نه خورد پیدا و نه خوابم !
در میان دریا، تشنۀ آبــــــم !
از آنکه از خود در حجابم !
منتظرم تا کی رسد جوابم !
منتظــــــرم...
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچۀ بن بست من
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی بقای خاک.
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
عظمت مقام مادر:
در قانون خلقت، هرچه مقام آفریده ای بالاتر است، وظایف او هم سنگین تر می شود. در این میان، زن که به عنوان انسان، جانشین خدا در زمین و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشری است، از مقام بلند و والایی برخودار است. آیت الله جوادی آملی، در مورد عظمت مقام مادر و وظایف او چنین می نویسد: یک سلسله مسئولیت های پرورشی به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سی ماه یک سری مسئولیت هایی دارد که مرد ندارد. در این سی ماه که کودک مستقیماٌ از مادر تغذیه می کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ یکی برای خود و دیگری برای کودک. آیا این عظمت زن نیست؟ این مسئولیتی نیست که ذات اقدس الهی به زن داده است که به زن فرمود: مسئولیت در حفظ اندیشه ها، افکار و عقاید بیش از مرد است. تو مسئول دو نفری. از این رو مواظب افکار و اندیشه هایت باش؛ زیرا که بسیاری از مسائل، از راه اندیشه به فرزند می رسد.
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .